دوست میدارم کلامی را که من در خموشی با تو نجوا میکنم
میپرستم لرزشی را که در آن بی سخن عشقی هویدا میکنم
دوست میدارم که در خواب شبم بوسه ای بر اشکهایت میزنم
در صدای خنده ات گم میشوم عشق در آغوش تو جا میکنم
دوست میدارم ترنم های تو کزهزاران وسوسه دلکش تر است
با خیال بودنت خوابم خوش است وه چه بزمی با تو برپا میکنم
دوست میدارم سکوتی را که باز آتش عشقت بجان افکنده است
سوختن آیین و رسم عاشقیست حسرتم را در تو معنا میکنم
دوست میدارم ببارم از غمت تا سپیده همچو ابر آسمان
باز فردایی که روزم نو شودپیکری بی هوش پیدا میکنم
دوست میدارم بگویم با دلم عاقبت روزی وصالش میرسد
گز بگویم راز دل در گوش او رو به سوی مرگ رویا میکنم
دوست میدارم وصالی پوچ را آنچه از بگذشته تا امروز بود
لیک عشق دیگری را سالهاست در نگاه تو تماشا میکنم.............
دوست خوبم سیما
|
+| نوشته شده توسط
آرمان در چهارشنبه 18 آذر1388
|