تبليغاتX
شعرهای عاشقانه خاطرات عشقی
خاطرات عاشقانه دست نوشته ها و شعرهای عاشقانه خود را میتوانیدبا کمک مادر عرصه نظر خواهی قرار دهید
 تماشای عشق

دوست میدارم کلامی را که من در خموشی با تو نجوا میکنم
میپرستم لرزشی را که در آن بی سخن عشقی هویدا میکنم
دوست میدارم که در خواب شبم بوسه ای بر اشکهایت میزنم
در صدای خنده ات گم میشوم عشق در آغوش تو جا میکنم
دوست میدارم ترنم های تو کزهزاران وسوسه دلکش تر است
با خیال بودنت خوابم خوش است وه چه بزمی با تو برپا میکنم
دوست میدارم سکوتی را که باز آتش عشقت بجان افکنده است
سوختن آیین و رسم عاشقیست حسرتم را در تو معنا میکنم
دوست میدارم ببارم از غمت تا سپیده همچو ابر آسمان
باز فردایی که روزم نو شودپیکری بی هوش پیدا میکنم
دوست میدارم بگویم با دلم عاقبت روزی وصالش میرسد
گز بگویم راز دل در گوش او رو به سوی مرگ رویا میکنم
دوست میدارم وصالی پوچ را آنچه از بگذشته تا امروز بود
لیک عشق دیگری را سالهاست در نگاه تو تماشا میکنم.............

                                                               دوست خوبم سیما                                                            

                                                          

|+| نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 18 آذر1388  |
 طلوع عشق

خیال کن این ستاره قلب تنهامه که میلرزه
سکوت و لرزش چشمهاش داره میگه که میترسه
که میترسه بری تنها بشه با آرزوی تو
که غیر از باور دوریت نباشه توی خواب تو
خیال کن من یه خورشیدم که با من روشنه دنیات
نمیذاره که هیچ ابری بشه همبازی شبهات
نمیذاره که هیچ اشکی بریزه از غم و دردت
می مونه تا ابد دستهاش کنار دستهای سردت
خیال کن شبنم موجی که میشینه روی شنها
میشه یه قطره آب و خیسه این چشمهات
میمونم تو شب دریا به امید صدای تو
به امید طلوعی که بگیری عشقو تو دستهات

                                                                        دوست خوبم سیما

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 16 آذر1388  |
 عشق آغاز من است
زندگي مرگ طپشها و نفسهاي من است
مرگ روياي من است
مرگ،
آهنگ غزلهاي من است.
و غزلهاي من از طبع خداداد من است
و من از مرگ نميترسم هيچ
مرگ آغاز من است!
تو چه ميداني که
معني مرگ چه است
و چرا ميگويي مرگ بد است
مرگ آغاز رسيدن به خداست
و تو ميداني که
زندگي يک گذر است
زندگي شعر تب آلود زمان است که انگار کسي
ميسرايد آنرا رمز آلود
و تو هر مصرع آني
و تو در هر بيتش مستتري
و با مرگ
شعر پايان ميابد
تو نمردي شک کن
عشق برجاست هنوز
عشق نيروي نفسهاي من است
عشق روياي من است
به همين سادگي و زيبايي!
شعر آغاز شده
پس بخوان همراهم
عشق آغاز من است

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 20 آبان1388  |
 تصور
من گمان مي‌كردم
دوستي همچون سروي سرسبز،
چهارفصلش همه آراستگي است
من چه مي‌دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي‌دانستم
سبزه مي‌پژمرد از بي‌آبي
سبزه يخ مي‌زند از سردي دي
من چه مي‌دانستم،دل هر كس دل نيست
قلبها صيقلي از آهن و سنگ
قلبها بي‌خبر از عاطفه‌اند
سخن از مهر من و جور تو نيست ، سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 20 آبان1388  |
 دعای عاشق
خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست
فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما باخبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می بینم میری و می بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه میشه زنده باشم نه بمیرم
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما باخبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود

                                                                دوست خوبم دامون

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در شنبه 13 تیر1388  |
 عشق و تنهایی
می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهیه دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قدرت رومی دونه
چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم
تو رو می خوام تموم زندگیم اینه
دارم میرم ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی همین بسه برای من
چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم

 

                                                                   دوست خوبم دامون

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 27 خرداد1388  |
 زیبا

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 5 اسفند1387  |
 

قایقی خواهم ساخت

 

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 22 دی1387  |
 

من درد مشتركم



  مرا فرياد كن !          


|+| نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 20 آذر1387  |
 عشق يا افسانه

ن پذيرفتم شکست خويش را

پندهای دورانديش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

اين دل درد آشنا ديوانه است

ميروم شايد فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم


ميروم از رفتن من شاد باش

از عذاب ديدنم آزاد باش

گرچه تنها تر از من ميروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تندی برخورد سرد را

|+| نوشته شده توسط آرمان در شنبه 16 آذر1387  |
 

من پذيرفتم شکست خويش را

پندهای دورانديش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

اين دل درد آشنا ديوانه است

ميروم شايد فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

ميروم از رفتن من شاد باش

از عذاب ديدنم آزاد باش

گرچه تنها تر از من ميروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تندی برخورد سرد را



|+| نوشته شده توسط آرمان در شنبه 16 آذر1387  |
  دوشیزه مکرمه

من کیستم؟
من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.
من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.
من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد.
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.
من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود

 

                                  دوست خوبم سوگند

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 13 آذر1387  |
 عشق مامانی

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.
من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.
من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.
من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
من کیستم؟ از اعترافات .....

                                               دوست خوبم سوگند

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 11 آذر1387  |
 قصه تلخ سادگی

برم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمرو
موندم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیمرو
چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن
وسط قصه می شه سر به سر من می زارن
تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می زارن
می تونم مثل همه دورنگ باشم، دل نبازم؛
می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه
می تونم بازی کنم با عشق واحساس کسی
می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم
ولی با این همه حرفها
بازم منم مثل اونام
یه دروغ گو میشم و همیشه ورد زبونا
یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم
با چه تیری اونی که دوسش دارم شیکار کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره
توی دنیا اصلا" عشق واقعی وجود داره؟!

 

                                                                   دوست خوبم  فاطمه  

 

|+| نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 6 آذر1387  |
 داستان ازدواج

داستان یک ازدواج عشق

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...

|+| نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 20 شهریور1387  |
 
 
بالا